چند وقت پیش، وقتی توی یه مرکز مشاوره کار میکردم، یه خانمی تماس گرفت و شروع کرد درباره رابطهش با همسرش حرف زدن. مشکل خاصی بینشون نبود. نه دعوای جدیای داشتن، نه بیاحترامیای. فقط شوهرش به خاطر کار، یه کم سرش شلوغ شده بود و مثل قبل برای رابطهشون وقت نمیذاشت. خانم نگران بود که همین فاصلهی کوچیک، کمکم بیشتر بشه..
هفته پیش بعد از یک زمین خوردن ساده، زانوم آسیب دید و چند روزی راه رفتن، نشستن و همه کارهای عادی برام سخت شده بود.
حالا که بعد از یک هفته خیلی بهترم، بیشتر از قبل فهمیدم چقدر سلامتی نعمت بزرگیه. ما معمولاً تا وقتی بدون درد از جامون بلند میشیم، راه میریم و زندگی عادیمون رو میکنیم، متوجه ارزشش نیستیم.
این چند روز برای من یه یادآوری ساده بود؛ اینکه بعضی از بزرگترین نعمتهای زندگی، همون چیزهایی هستن که هر روز داریم و بهشون فکر نمیکنیم. 💙
صبح زدم به دل کوههای کردستان، همون کوهی که روبهروی روستامونه. از صبح رفتم بالا و عصر برگشتم پایین، با یه حال خوبِ عجیب که هنوز هم توی دلم مونده.
چایی آتیشی دم کردم، ناهارم هم ساده و خوشمزه بود: گوجه، خیار، پنیر و سبزی تازه. وسط راه هم کلی قارچ، ریواس و سبزیهای کوهی پیدا کردم و آوردم.
مسیر پر بود از لاکپشت، کبک و سنجاب. هوا اونقدر تمیز و سبک بود که راحت میشد نفس کشید؛ انگار اکسیژن خالص بود. خسته شدم، ولی واقعاً میارزید.
جای همتون خالی 💚
بعد از مدتها تونستم چند دقیقه به تلگرام وصل شم… اولش ذوق داشتم، حس آزادی، حس وصل بودن به آدمها!
ولی وقتی آخرین بازدیدها رو دیدم —اون سکوتِ پشت اسمها— ذوقم کور شد.
فکرشو بکن، اینترنت آزاد چیه؟ یه چیز ساده، یه پنجره کوچیک به دنیا، ولی همینم ازمون گرفتن…
گاهی فکر میکنم چرا ما هرچی میشه بهش عادت میکنیم! یعنی بدترین شرایط ممکن هم باشه بازم صدامون در نمیاد؟
تا حالا شده یه نفر رو خیلی دوست داشته باشی، وارد رابطه بشی، ولی بعداً بفهمی که اصلاً عشق نبوده؟
مرز بین دوست داشتن و عشق واقعی کجاست؟
گاهی وقتها دلتنگی، وابستگی یا اهمیت دادن زیاد رو با عشق اشتباه میگیریم. ولی وقتی رابطه تموم میشه، متوجه میشیم که اون حس، بیشتر شبیه عادت بوده تا عشق واقعی.
به نظرت چطور میشه این دو تا رو از هم تشخیص داد؟ تجربهای داشتی که فرقش رو حس کرده باشی؟
انگار سوار یه کشتی شدیم که نه مقصدش معلومه نه ناخدای واقعیاش رو میشناسیم. نتِ قطع، بیکاری، تورمِ افسارگسیخته… همهچیز اونقدر سخت شده که گاهی حس میکنی تنها راه، انداختنِ یه قایق نجاتِ کوچیک تو دلِ اقیانوسه به امید یه ساحل امن. واقعاً کلافهایم.