صبح زدم به دل کوههای کردستان، همون کوهی که روبهروی روستامونه. از صبح رفتم بالا و عصر برگشتم پایین، با یه حال خوبِ عجیب که هنوز هم توی دلم مونده.
چایی آتیشی دم کردم، ناهارم هم ساده و خوشمزه بود: گوجه، خیار، پنیر و سبزی تازه. وسط راه هم کلی قارچ، ریواس و سبزیهای کوهی پیدا کردم و آوردم.
مسیر پر بود از لاکپشت، کبک و سنجاب. هوا اونقدر تمیز و سبک بود که راحت میشد نفس کشید؛ انگار اکسیژن خالص بود. خسته شدم، ولی واقعاً میارزید.
جای همتون خالی 💚